أبو العباس فضل بن محمد اللوكري
16
شرح قصيده اسرار الحكمة ( فارسى )
آن را التقاط كرده باشد . پس بدين سبب آن حكم كلّى كه كرده باشند ضرورى نبود ، و از اين است كه استقرا موثوق به نبود چنان كه قياس . و مثال استقرا چنان بود كه گويى و حكم كنى كلّى كه : هر چه حيوان بود ، به گاه خوردن ، چنهء زيرين بجنباند ، ازيرا كه مردم و فرس و حمار و ديگر بهايم و مرغ و دد و همهء حيوانات ديگر را چنين يافتهايم به طريق حسّ . پس روا بود كه يكى از جزويّات حيوانات نه چنين بود و آن ، آن بود كه آن را به مشاهدهء حسّ التقاط نكرده باشند ، چنان كه نهنگ بر خلاف اين حكم است ، و او چنهء زيرين نجنباند به گاه خوردن . پس بدين سبب اين حكم كلّى كه همىكنند باطل بود ، و استقرا بىهيچ شك به درستى راه نماينده نبود . و همچنين مثال ، حكم وى درست نبود بىهيچ شكى ، ازيرا كه وى حكمى بود كلّى ، كه همىكنند در يكان يكان از جزويّات غايب به سبب چيزى شبيه كه در شاهد يابند ، چنان كه گويند و دعوى كنند ، مثلا ، كه سحاب ، محدث است به سبب آنكه او جسمى مصوّر است ، و اين حكم كه همىكنند به جزم و قطع لازم نيايد ، بلكه روا بود كه چنين بود و روا بود كه نبود ، چنان كه در باب مثال ياد كرده شود در كتاب منطق و عيبها برشمردهاند . پس معلوم شد كه از مثال هميشه به ضرورت چيزى نيايد ، و فرق ميان استقرا و قياس [ نيز ] همين است . جواب الثلاث : پس همچنين گوييم اقتران « 1 » قياسى دو گونه بود ؛ يكى اقتران بسيط و دگر اقتران مركّب . مثال اقتران بسيط چنان بود كه گويند : هر چه مردم است جسم است ، و هر چه جسم است جوهر است . و اين دو قول مقترن « 2 » را از جهت آن اقتران خوانند كه در عربيّت لفظ مصدر به جاى صفت بر وجه استعاره به كار دارند ، پس در لفظ مستعار وحدانيّت و تثنيه و جمع همه را يكسان دارند . و اقتران مركّب از همين دو قول مقترن باشد به شرط آنكه نتيجه او را لازم آيد و متابع بود ، مثال اين چنان كه هر چه مردم است جسم است ، و هر چه جسم است جوهر است ، پس هر چه مردم باشد جوهر باشد . پس چنين گوييم كه هيئت و صورت اين اقتران مركّب را شكل خوانند بر سبيل مجاز و تشبيه ، چنان كه صورت تخت و كرسى را شكل خوانند . و نيز گفتند بعضى از متأخّران كه اين
--> ( 1 ) . ن 2 : اقتران همه جا اقران نوشته شده است . و اين اولى « افتراق » بود . ( 2 ) . ن 2 : مقترن همه جا مقرن نوشته شده است .